گنجور

 
واقف لاهوری

ای دل هوس شیشه و پیمانه رها کن

هوشیار شو این شیوهٔ مستانه رها کن

بسیاری دل زلف تو را کرده پریشان

زین سلسله جانان دو سه دیوانه رها کن

چشم تو به تاراج برد دین و دل و جان

قربان تو این غارت ترکانه رها کن

خواهد سر آن طره ز دست تو به در رفت

این کشمکش بیهوده‌ای شانه رها کن

در دیدهٔ اغیار چه لازم که نشینی

هم صحبتی مردم بیگانه رها کن

سیلاب غمش آمد و آورد خرابی

ای عیش چه ماندی نگران خانه رها کن

شب درد دل خود بر او گفتم وگفتا

خواب خوش من می‌بری افسانه رها کن

تا اشک فشان دید من غمزده را گفت

واقف برو این بازی طفلانه رها کن

 
 
نسکبان اندروید