گنجور

 
واقف لاهوری

صبح خندید ای دل خوابیده چشمی باز کن

گریهٔ بر رغم این پیر خنک آغاز کن

دور چشم بد در آتش کرده‌ای جا ای سپند

گر ز تنهایی دلت سوزد مرا آواز کن

از نگاه سرمه‌سا بستی زبان ناله‌ام

ای سرت گردم علاج گریهٔ غماز کن

کین به عاشق مهر با اهل هوس رسم کجاست

دل‌ربایی می‌کنی باری به یک انداز کن

آخر کار تو ای فرهاد چون سر بازی است

آنچه در انجام خواهی کرد در آغاز کن

همچو نی صد نالهٔ جانسوز دارم در گره

یک دمم با خود به رسم امتحام دمساز کن

پر مکدر گشته طرز شیونت ای عندلیب

بی‌دماغم ناله در آهنگ دیگر ساز کن

تا به کی باشی زمین گیر از گران جانی چو سنگ

در هوای نیستی خود را شرر پرواز کن

تا گرفته صید ازین نخجیرگه نتوان گذشت

هست اگر ذوق شکارت چشم عبرت باز کن

تابه کی اطناب خواهی کرد واقف در سخن

قصهٔ زلفش دراز افتاده است ایجاز کن

 
 
نسکبان اندروید