گنجور

 
واقف لاهوری

در آ خندان ز در جانانهٔ من

گلستان ساز آتش خانهٔ من

مکن عزم سفر جانانهٔ من

مکن ویرانه‌تر ویرانهٔ من

برافروزم چراغ‌آسا ز شادی

اگر گویی مرا پروانهٔ من

ز شادی بگسلم زنجیرها را

اگر گویی بیا دیوانهٔ من

درین مزرع چو اشک از شوربختی

نصیب خاک گردد دانهٔ من

مکش ای سیل تصدیع دویدن

چه خواهی برد از ویرانهٔ من

کباب از رشک بر آتش نشست است

به عهد گریهٔ مستانهٔ من

ز دود دل بود یک چشم گریان

به راهش روزن کاشانهٔ من

ز چشمم گر چنین سیلاب خیزد

نشیند بر سر من خانهٔ من

من آن رندم درین میخانه واقف

که گرید شیشه بر پیمانهٔ من

 
 
نامبردگان شاهنامه
عطار

چو شمعی گشتهیی همخانهٔ من

بیک شکّر بده پروانهٔ من

صفای اصفهانی

توئی گنجینه ویرانه من

نباشد جز تو کس در خانه من

اقبال لاهوری

بصدق فطرت رندانهء من

بسوز آه بیتابانه من

بده آن خاک را ابر بهاری

که در آغوش گیرد دانهء من

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه