گنجور

 
واقف لاهوری

شبی به کلبهٔ احزان من بیا بنشین

دمی به پرسش این جان مبتلا بنشین

مرو به مجلس بیگانگان که بی‌دردند

بیا به پهلوی این دردآشنا بنشین

ز توست خانهٔ من بی‌تکلفانه درآ

چه احتیاج به تکلیف خود بیا بنشین

دلی ز آیینه هم بی‌غبارتر دارم

درآ به خانهٔ من از در صفا بنشین

شتابت این همه در راه بی‌وفایی چیست

تو عمر نیستی آخر گریزپا بنشین

فتاده‌ای چو به دست من از قضا مگریز

نمی‌شود که کنم دامنت رها بنشین

مگر ز لطف نشینی به پهلوم ورنه

چگونه گویمت ای شوخ میرزا بنشین

نمی‌کنم به سخن رنجه خاطر تو مرو

نمی‌کنم بر تو عرض مدعا بنشین

چو سیل تند ز ویرانه‌ام چه می‌گذری

گذشتم از سر اظهار ماجرا بنشین

چو آمدی سر بالین من ستادن چیست

روا مدار به این ناتوان جفا بنشین

بیا و در دل واقف چو جان نشیمن کن

ولی ز درد و غم ای نازنین جدا بنشین

 
 
نسکبان اندروید