گنجور

 
واقف لاهوری

بار غم‌های تو با جسم حقیری می‌کشم

دیر پروایی مکن جانا ز دیری می‌کشم

تحفهٔ دیگر به غیر از دل ندارم در بساط

گر پذیرد پیش یار دلپذیری می‌کشم

بی‌دماغم کو دماغ خود به خود نالیدنم

می‌کنم تکلیف بلبل تا صفیری می‌کشم

می‌کنم ضبط عنان دل ولی لرزم به خود

سادگی بنگر سر زنجیر شیری می‌کشم

سرمهٔ خط جوانان بی‌بصیرت می‌کند

بعد ازین منت ز خاک پای پیری می‌کشم

ای کمان‌ابرو به قربانت دل و جان زود باش

انتظار ناوک نازت ز دیری می‌کشم

تا مرا آیینه‌سان از عیبم آگاهی دهد

خویش را در صحبت روشن‌ضمیری می‌کشم

چون یتیم افتاده‌ام واقف درین وادی ز پا

دست بر سر انتظار دستگیری می‌کشم

 
 
نامبردگان شاهنامه
سلیم تهرانی

بس که گشتم ناتوان، هرگه صفیری می‌کشم

از دل مجروح، پنداری که تیری می‌کشم

چون سبوی می، ندارم قوت برخاستن

دست بر سر، انتظار دستگیری می‌کشم

از خیال روی او شد پیرهن خوشبو مرا

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه