گنجور

 
واقف لاهوری

با خود از دوستیش این همه دشمن کردم

کس به دشمن نکند آنچه به خود من کردم

شمع‌سان شکر که از دولت بیداری بخت

خدمت بزم تو را تا دم مردن کردم

باشد افروخته تا صبح قیامت داغم

این چراغیست که از روی تو روشن کردم

کوچهٔ عشق ز خاکستر دل‌سوختگان

گلخنی بود ز ابر مژه گلشن کردم

سرگران است به من از دو سه روزی صیاد

من کجا کی به قفس یاد نشیمن کردم

سخت شد دلت از زاری بی‌تأثیرم

خواستم نرم کنم سنگ تو آهن کردم

تا درین باغ مرا سرو قدی کرده اسیر

زندگی فاخته‌سان طوق به گردن کردم

پیچ و تاب کمرش بس که مرا لاغر ساخت

رشته‌آسا گذر از چشمه سوزن کردم

چون دل از غیر تو پرداخته‌ام چیست حجاب

پرده بردار که من آیینه روشن کردم

باد خاکی ز در دوست رسانید به من

سرمهٔ چشم خودش کوری دشمن کردم

چه فغان‌ها که به یاد گل رخسار کسی

همره بلبل شوریده به گلشن کردم

قابل گلشن کوی تو ندیدم خود را

من دیوانه ازان جای به گلخن کردم

برق در حاصلم ای دل زدی از ناله چرا

چه بدی با تو من سوخته‌خرمن کردم

همچو زنجیر به فریاد مرا کس نرسد

گرچه یک عمر به زندان تو شیون کردم

وصف روی تو به بتخانه به وجهی گفتم

که بتان را همه از شوق برهمن کردم

واقف آن گل ز جفا در دل من خار شکست

من ازان خار چه گل‌ها که به دامن کردم

 
 
نسکبان اندروید