گنجور

 
واقف لاهوری

به دل گفتم از جور گردون نگردیم

اگر سینهٔ من شود خون نگریم

دل این سینه پیشه‌ ای نور دیده

تو را برده از چشم من چون نگریم

چو زلف تو هندوی واژونه کار است

چه سازم گر از بخت واژون نگریم

نبینم درین باغ بید پریشان

که ناچار از یاد مجنون نگریم

به دست نگارین دلم کرده‌ای خون

نگارا ز دستت چرا خون نگریم

نسازم رقم سوی او حسب حالی

که بر حالت لفظ و مضمون نگریم

ز اندازه بیرونست درد درونم

چرا من ز اندازه بیرون نگریم

ز تکلیف دریادلی‌های عشقت

چه سازم که از دیده جیحون نگریم

نه دل ماند واقف بر من نه دلبر

بگو کی بگریم گر اکنون نگریم

 
 
نسکبان اندروید