گنجور

 
واقف لاهوری

ما دل صدپاره در فکر شراب انداختیم

نسخه رنگین بود از غفلت در آب انداختیم

در چمن حرفی ز روی آتشین او زدیم

برگ گل را شعله‌سان در اضطراب انداختیم

جوش زد بی‌اختیار از دیدها سیلاب اشک

تا نظر بر حال این دیر خراب انداختیم

پیش او شرح پریشانی به ما سودی نکرد

طرهٔ او را عبث در پیچ‌وتاب انداختیم

تا به کی از بزم می‌باشیم واقف برکنار

هرچه بادا باد ما کشتی در آب انداختیم

 
 
نامبردگان شاهنامه
سلیم تهرانی

شب ز مستی شور در بزم شراب انداختیم

باده نوشان گل در آب و ما کتاب انداختیم

گفتگوی خط و رخساری دگر در خاطر است

خامه سر کردیم و مشکی در گلاب انداختیم

حسن می خواهند، مستان را به شمع و گل چه کار

[...]

مجذوب تبریزی

چشم تر آخر به رویش بی‌نقاب انداختیم

دامن آلوده‌ای بر آفتاب انداختیم

اشک ما را با غبار دل نشاط دیگر است

ای خوش آن صندل که ماهم در گلاب انداختیم

عقل دوراندیش را دیدیم جز بیچاره نیست

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه