ما دل صدپاره در فکر شراب انداختیم
نسخه رنگین بود از غفلت در آب انداختیم
در چمن حرفی ز روی آتشین او زدیم
برگ گل را شعلهسان در اضطراب انداختیم
جوش زد بیاختیار از دیدها سیلاب اشک
تا نظر بر حال این دیر خراب انداختیم
پیش او شرح پریشانی به ما سودی نکرد
طرهٔ او را عبث در پیچوتاب انداختیم
تا به کی از بزم میباشیم واقف برکنار
هرچه بادا باد ما کشتی در آب انداختیم