گنجور

 
واقف لاهوری

گرچه احوال بسی درهم و برهم دارم

کردهٔ طره یار است چرا غم دارم

آن پری می‌رمد از من چه گنه دید آیا

مگر این است که من صورت آدم دارم

گفتی‌ام هرچه دلت خواست ولیکن بشنو

گله‌آمیز حدیثی ز تو من هم دارم

گرچه تسلیم بود شیوهٔ عاشق لیکن

ناصحا پند تو حاشا که مسلم دارم

گریهٔ من خلف سلسلهٔ طوفان است

از سر نو سر ویرانی عالم دارم

همنشین گر نمکت هست به زخمم بفشان

صحبت بی‌مزه تا چند به مرهم دارم

عید در هجر توام ماتم دیگر باشد

قسمتم بین که به سالی دو محرم دارم

آرزونامهٔ من چون به تو یارب برسد

نه کبوتر من درمانده نه آدم دارم

کی به شمشیر من از دست دهم زنجیرت

ربط با سلسلهٔ زلف تو محکم دارم

بود دل محرم دیرینهٔ من خون شد و رفت

همدمی نیست کنون اشک دمادم دارم

رفت واقف ز برم یار عزیزی چون دل

می‌کنم گریه ز غم تا به جگر نم دارم

 
 
نامبردگان شاهنامه
فصیحی هروی

لب زخم ستمم مژده ماتم دارم

گوش داغم خبر مردن مرهم دارم

نوبهارا به شمیم گل عیشم مفریب

که من این ناله زار از دل خرم دارم

تشنگی در جگرم مست زلال طربست

[...]

حزین لاهیجی

شمع سان، دیده پرآتش مژه پرنم دارم

داغها بر جگر، از الفت مرهم دارم

نسبم کاش چو یاران دگر جعلی بود

غم عالم ز نسب نامهٔ آدم دارم

صامت بروجردی

تا سرو کار بدان طره پر خم دارم

از پریشانی ایام چرا غم دارم

شب هجران و تب فرقت و گلهای فراق

شکر صد شکر که هر عیش فراهم دارم

لخت دل خون جگر قسمت امروز منست

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه