واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۷۵۵

گرچه احوال بسی درهم و برهم دارم

کردهٔ طره یار است چرا غم دارم

آن پری می‌رمد از من چه گنه دید آیا

مگر این است که من صورت آدم دارم

گفتی‌ام هرچه دلت خواست ولیکن بشنو

گله‌آمیز حدیثی ز تو من هم دارم

گرچه تسلیم بود شیوهٔ عاشق لیکن

ناصحا پند تو حاشا که مسلم دارم

گریهٔ من خلف سلسلهٔ طوفان است

از سر نو سر ویرانی عالم دارم

همنشین گر نمکت هست به زخمم بفشان

صحبت بی‌مزه تا چند به مرهم دارم

عید در هجر توام ماتم دیگر باشد

قسمتم بین که به سالی دو محرم دارم

آرزونامهٔ من چون به تو یارب برسد

نه کبوتر من درمانده نه آدم دارم

کی به شمشیر من از دست دهم زنجیرت

ربط با سلسلهٔ زلف تو محکم دارم

بود دل محرم دیرینهٔ من خون شد و رفت

همدمی نیست کنون اشک دمادم دارم

رفت واقف ز برم یار عزیزی چون دل

می‌کنم گریه ز غم تا به جگر نم دارم