حدیث شوخی چشمت شنیده آمدهام
برای آنکه ببینم به دیده آمدهام
ز دست جذبهٔ مهر تو از عدم به وجود
به رنگ صبح گریبان دریده آمدهام
جمال کعبه مگر گل به دامنم ریزد
جفای خار مغیلان کشیده آمدهام
زهی سعادت اگر افتد این رکوع قبول
به درگه تو به پشت خمیده آمدهام
چرا به قصه سر من نمیکشی شمشیر
که من ز جان رگ خویشی بریده آمدهام
ز شوق اینکه شوم بسمل و طپم در خون
بر تو همچو کبوتر پریده آمدهام
شنیدهام که سر بندهپروری داری
چو بندگان برت از سر دویده آمدهام
عجب مدار اگر وحشت هست در طبعم
ز صحبت دل از خود رمیده آمدهام
نه صبر همره من آمدست نی طاقت
که در رکاب محبت جریده آمدهام
به زلف یار تو را واقف ار سر سوداست
مبارک است که من شانه دیده آمدهام



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.