گنجور

 
واقف لاهوری

حدیث شوخی چشمت شنیده آمده‌ام

برای آنکه ببینم به دیده آمده‌ام

ز دست جذبهٔ مهر تو از عدم به وجود

به رنگ صبح گریبان دریده آمده‌ام

جمال کعبه مگر گل به دامنم ریزد

جفای خار مغیلان کشیده آمده‌ام

زهی سعادت اگر افتد این رکوع قبول

به درگه تو به پشت خمیده آمده‌ام

چرا به قصه سر من نمی‌کشی شمشیر

که من ز جان رگ خویشی بریده آمده‌ام

ز شوق اینکه شوم بسمل و طپم در خون

بر تو همچو کبوتر پریده آمده‌ام

شنیده‌ام که سر بنده‌پروری داری

چو بندگان برت از سر دویده آمده‌ام

عجب مدار اگر وحشت هست در طبعم

ز صحبت دل از خود رمیده آمده‌ام

نه صبر همره من آمدست نی طاقت

که در رکاب محبت جریده آمده‌ام

به زلف یار تو را واقف ار سر سوداست

مبارک است که من شانه دیده آمده‌ام

 
 
نسکبان اندروید