گنجور

 
واقف لاهوری

گر بگریم به تو این تندی خو نگذارم

ور کشم ناله تو را رنگ برو نگذارم

چه شد ار سبحه گرفتم دو سه روزی در دست

جانب گریهٔ مستانه فرو نگذارم

بار دیگر به گریبان اگر دست رسد

عهد کردم که درو جای رفو نگذارم

می‌کشد شیشه درین میکده گردن از من

به که من پای خم و دست سبو نگذارم

بس که لب تشنهٔ زخم ستمت آمده‌ام

آب در تیغ تو ای عربده‌جو نگذارم

منصب شانه دهی گر دل صدچاک مرا

خدمت زلف تو را یک سر مو نگذارم

نیست هرچند رسیدن به تو مقدور مرا

در ره شوق ولیکن تک و پو نگذارم

من که عاجز ز نگهداری آهم واقف

رو همان به که به آن آیینه رو نگذارم

 
 
نامبردگان شاهنامه
صائب

کرده ام نذر که از دست سبو نگذارم

جانب باده گلرنگ فرو نگذارم

چند ترسانیم که از آتش دوزخ واعظ؟

من به این () دست سبو نگذارم

ادب بلبل اگر خاره ره من نشود

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه