گنجور

 
واقف لاهوری

من با دل سخت تو در افتاد ندارم

با سنگ سر جنگ چو فرهاد ندارم

در کوی توام هیچ غم مرگ نباشد

صید حرمم بیم ز صیاد ندارم

در یاد قدت می‌دهم از چشم خورش آب

ورنه طمع سایه ز شمشاد ندارم

ور صف دهان تو نگویم چه بگویم

شیرین‌تر ازین هیچ سخن یاد ندارم

آن سوی دو عالم بود آرامگه من

من کار به ویرانه و آباد ندارم

واقف نشوم همسفر قافلهٔ عشق

مانند جرس طاقت فریاد ندارم

 
 
نامبردگان شاهنامه
کلیم

دل شاد از آنم که دل شاد ندارم

وارسته منم خاطر آزاد ندارم

در راه تو جان بر لب و سر بر کف دستم

شمع سحرم حاجت جلاد ندارم

ترسم نبرد راه نسیمی بچراغم

[...]

فیاض لاهیجی

هرگز دلی از نالة خود شاد ندارم

فریاد که من طالع فریاد ندارم

تا بود دلم بستة زنجیر بلا بود

در عمر خود آسودگیی یاد ندارم

در طالع بزم فلک از نالة من نیست

[...]

حزین لاهیجی

جز ذکر تو ساقی، دگر اوراد ندارم

می ده که سر صحبت زهّاد ندارم

بی تابی دامم نه ز اندوه اسیری ست

من تاب فراموشی صیّاد ندارم

از قید محبت نتوان یافت رهایی

[...]

سحاب اصفهانی

چون شادی بی غم به جهان یاد ندارم

دلشاد از اینم که دل شاد ندارم

یاد آن شه چینی که دهد داد ندارم

اما چو تو بیداد گری یاد ندارم

آن روز کدام است که بی آن لب شیرین

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه