گنجور

 
واقف لاهوری

من با دل سخت تو در افتاد ندارم

با سنگ سر جنگ چو فرهاد ندارم

در کوی توام هیچ غم مرگ نباشد

صید حرمم بیم ز صیاد ندارم

در یاد قدت می‌دهم از چشم خورش آب

ورنه طمع سایه ز شمشاد ندارم

ور صف دهان تو نگویم چه بگویم

شیرین‌تر ازین هیچ سخن یاد ندارم

آن سوی دو عالم بود آرامگه من

من کار به ویرانه و آباد ندارم

واقف نشوم همسفر قافلهٔ عشق

مانند جرس طاقت فریاد ندارم

 
 
نسکبان اندروید