من با دل سخت تو در افتاد ندارم
با سنگ سر جنگ چو فرهاد ندارم
در کوی توام هیچ غم مرگ نباشد
صید حرمم بیم ز صیاد ندارم
در یاد قدت میدهم از چشم خورش آب
ورنه طمع سایه ز شمشاد ندارم
ور صف دهان تو نگویم چه بگویم
شیرینتر ازین هیچ سخن یاد ندارم
آن سوی دو عالم بود آرامگه من
من کار به ویرانه و آباد ندارم
واقف نشوم همسفر قافلهٔ عشق
مانند جرس طاقت فریاد ندارم