گنجور

 
واقف لاهوری

تا به آن سرو ناز دل بستم

یک قد آدم از طرب جستم

من اگر رند و عاشق و مستم

هرچه هستم برای خود هستم

برنیایم ز آشیان دیگر

اگر این بار از قفس جستم

رفت آخر ز دست من هرچند

چو حنا آن نگار را بستم

شب گرفتم به خواب طرهٔ یار

نافه گردید داغ در دستم

من که گشتم غبار حیرانم

به دل خلق از چه بنشستم

دل گرفتم ز زلف او واقف

لله الحمد از بلا رستم

 
 
نسکبان اندروید