گنجور

 
واقف لاهوری

ز گلزار تمنا حسرت بسیار می‌آرم

رقیبان دامن گل من دل پر خار می‌آرم

به یاد لعل جان بخشت چو شب‌ها سر کنم زاری

مسیحا را به بالین دل بیمار می‌آرم

من آن مرغم که جای برگ گل در آشیان خود

به رغم عندلیبان شعله در منقار می‌آرم

ز زلف یار نتوانم گرفتن دل به صد افسون

اگرچه مهره بیرون از دهان مار می‌آرم

کند استاد بهتر چارهٔ شاگرد کج‌رو را

شکایت از فلک ناچار پیش یار می‌آرم

به حالم صورت دیوار هم در گریه می‌آید

چو گریان از غم او روی در دیوار می‌آرم

به شور طرفه می‌آیم ز اقلیم سیه‌بختی

چو ابر تیره واقف گریه‌های زار می‌آرم

 
 
نسکبان اندروید