گنجور

 
واقف لاهوری

بس که رفت از پی تو صد جا دل

کو به کو شد خراب و رسوا دل

درد او را مگر علاج کند

می‌فرستم بر مسیحا دل

با دلم کرد آنچه نتوان کرد

ناخداترس شوخ ترسا دل

سخت کاریست عشق همچو تویی

می‌تراشم ز سنگ خارا دل

یار پیکان کشید از بر من

آه در سینه ماند تنها دل

جان من در دلم بیا و ببین

که چه‌ها می‌کند غمت با دل

خبر از مرگ آرزو ندهید

نوحه برپا کند مبادا دل

مفت دادیم به شهر از دستش

جسته بودم مگر ز صحرا دل

غمگساران گریختند از من

پهلویم کس نماند الا دل

گریه واقف پی هلاک من است

افکنم بعد ازین به دریا دل

 
 
نسکبان اندروید