بس که رفت از پی تو صد جا دل
کو به کو شد خراب و رسوا دل
درد او را مگر علاج کند
میفرستم بر مسیحا دل
با دلم کرد آنچه نتوان کرد
ناخداترس شوخ ترسا دل
سخت کاریست عشق همچو تویی
میتراشم ز سنگ خارا دل
یار پیکان کشید از بر من
آه در سینه ماند تنها دل
جان من در دلم بیا و ببین
که چهها میکند غمت با دل
خبر از مرگ آرزو ندهید
نوحه برپا کند مبادا دل
مفت دادیم به شهر از دستش
جسته بودم مگر ز صحرا دل
غمگساران گریختند از من
پهلویم کس نماند الا دل
گریه واقف پی هلاک من است
افکنم بعد ازین به دریا دل