گنجور

 
واقف لاهوری

به آن کسی که کند یک دل پریشان جمع

دهند اجر کسی را که کرده قرآن جمع

صبا ز آمدن او مگر رسانده خبر

که بلبلان همه گشتند در گلستان جمع

به سینه این دل دیوانه سخت مضطرب است

خبر دهید کجا گشته‌اند طفلان جمع

ز رفتن تو شد اوراق صبر برگ خزان

بیا که تا شود این نسخهٔ پریشان جمع

همیشه می‌خلد این آرزو مرا در دل

که خارهای رهت را کنم به مژگان جمع

بیا حساب غم و عیش یک ره از من پرس

که من برای تو این خرج کرده‌ام آن جمع

چنان‌که قافله یک‌جا شود به منزلگاه

شدست لخت دل و اشک من به دامان جمع

برای بردن مکتوب او سلیمان‌وار

شدست بر سر من فوج فوج مرغان جمع

هزار پاره چو گل گرچه کرده‌ام واقف

هنوز خاطر من نیست از گریبان جمع

 
 
نسکبان اندروید