گنجور

 
واقف لاهوری

روز و شب از دیدن صیاد مستم در قفس

بس که مستم نیست معلومم که هستم در قفس

بشنود یا نشنود صیاد زاری می‌کنم

غیر زین دیگر چه می‌آید ز دستم در قفس

بی‌حضورم کرد از بس شور مرغان اسیر

سر به زیر بال در کنجی نشستم در قفس

بسملم کن نام آزادی مبر اکنون که من

بال و پر را از طپیدن‌ها شکستم در قفس

گرچه امید رهایی کرده پرواز از دلم

این‌قدر شد کز شکنج دام رستم در قفس

گل‌پرستی بود کارم تا به گلشن بوده‌ام

این زمان لاچار بوی گل‌پرستم در قفس

تا شدم واقف ز ذوق نالهٔ مرغ اسیر

از چمن برداشتم دل را و بستم در قفس

 
 
نسکبان اندروید