گنجور

 
واقف لاهوری

تا خط و چهرهٔ جانان به نظر می‌آید

کی مرا سنبل و ریحان به نظر می‌آید

در مصیبت‌کدهٔ دهر ز بس غم دیدم

روز وصلم شب هجران به‌نظر می‌آید

خاطر آشفتهٔ آن زلفم و هر صبح مرا

در وطن شام غریبان به‌نظر می‌آید

با خیال سر زلف تو چو شب خواب کنم

تا سحر خواب پریشان به‌نظر می‌اید

هر کرا چشم ز اشک شب هجران تر شد

گر بود قطره که طوفان به‌نظر می‌آید

دل غمدیدهٔ ما دید ز بس قحط نشاط

زخم ما را لب خندان به‌نظر می‌آید

کشتی از شمع ستمکار جهانی و هنوز

تیغ بیداد تو عریان به‌نظر می‌آید

آتش خرمن آرام که خواهی گشتن

رویت از یاده فروزان به‌نظر می‌آید

رفتن عمر کند در نظرم جلوه‌گری

هر که آن سرو خرامان به‌نظر می‌آید

شوخی دختر رز بین که ز مینا در بر

پیرهن دارد و عریان به‌نظر می‌آید

یک‌دم آن شوخ اگر تیغ برآرد ز غلاف

جوهر جرأت یاران به‌نظر می‌آید

یوسف من چه کنم سیر گلستان بی‌تو

رانکه دلگیر چون زندان به‌نظر می‌آید

واقف از خانهٔ تو یار برون رفته مگر

دو سه روز است که ویران به‌نظر می‌آید

 
 
نسکبان اندروید