گنجور

 
واقف لاهوری

دردا که شرم چشم تو را بیش و کم نماند

در نرگس تو رنگ حنا یک قلم نماند

شد فوت فرصت و تو به بالین نیامدی

این خسته را ز عمر به جز یک دو دم نماند

ای چشم بخت گریه به حالم مکن که من

وقتی گدا شدم که نشان کرم نماند

بوداست دل مرا گه و بیگاه غمگسار

آخر ز دستبر تو آن نیز هم نماند

خون دل و جگر همه از راه دیده رفت

در چشمه‌سار گریه کنون نیز نم نماند

ناخن زدی مرا به دل آواز برنخاست

ساز شکسته‌ام که درو زیر و بم نماند

واقف دل تو گم شده غمگین مشو ببین

آیینهٔ سکندری و جام جم نماند

 
 
نسکبان اندروید