دردا که شرم چشم تو را بیش و کم نماند
در نرگس تو رنگ حنا یک قلم نماند
شد فوت فرصت و تو به بالین نیامدی
این خسته را ز عمر به جز یک دو دم نماند
ای چشم بخت گریه به حالم مکن که من
وقتی گدا شدم که نشان کرم نماند
بوداست دل مرا گه و بیگاه غمگسار
آخر ز دستبر تو آن نیز هم نماند
خون دل و جگر همه از راه دیده رفت
در چشمهسار گریه کنون نیز نم نماند
ناخن زدی مرا به دل آواز برنخاست
ساز شکستهام که درو زیر و بم نماند
واقف دل تو گم شده غمگین مشو ببین
آیینهٔ سکندری و جام جم نماند



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.