گنجور

 
واقف لاهوری

دلم را در ره عشقت سر شادی نمی‌باشد

گرفتار تو را پروای آزادی نمی‌باشد

به تعلیم و تعلم هیچ‌کس عاشق نمی‌گردد

بلی در عشق شاگردی و استادی نمی‌باشد

مرا در آتش افکندی و دم دزدیده می‌سوزم

سپند مجمر شوق تو فریادی نمی‌باشد

به دامت آمدم اغماض فرمودی سرت گردم

ز صید خود تفافل رسم صیادی نمی‌باشد

ز لخت دل مهیا ساختم برگ سفر زین ره

که در دشت خراب عشق آبادی نمی‌باشد

مکن ای شوخ نرم اندام با من سخت‌گیری‌ها

که سیمین‌پیکران را پنجه فولادی نمی‌باشد

نیارم تا به چشم او را دماغم تازه کی گردد

کسی چون من به زهر چشم او عادی نمی‌باشد

تو ای دل دست و پا گم کرده‌ای با خضر می‌گویی

درین وادی به جز لطف خدا هادی نمی‌باشد

ز کوی ما بکش رخت ای که ذوق عافیت داری

که اینجا زهر نوشانند فصادی نمی‌باشد

دلم صدپاره و هر پاره مجنونی است سرگردان

چو من آواره‌ای واقف درین وادی نمی‌باشد

 
 
نسکبان اندروید