گنجور

 
واقف لاهوری

در عشق خواست غیر که چون ما شود نشد

بسیار سعی کرد که شیدا شود نشد

برخاست سرو تا به قد تو شود نشد

بسیار قد کشید که رعنا شود نشد

رفتی به سیر گلشن و از رشک روی تو

گل چهره برفروخت که زیبا شود نشد

عمرم به بزم یار سرآمد به خامشی

گفتم که راه حرف به او وا شود نشد

خوناب دل به سطر نخستین تمام شد

شرح غم تو خواستم انشا شود نشد

با ما نگشت در سفر عشق کس رفیق

دل عهد بسته بود که هم‌پا شود نشد

بسیار کردم ای دل گم گشته جست‌وجو

کز هیچ‌جا سراغ تو پیدا شود نشد

در عشق عمرها نفسی آتشین زدم

شاید که یک نفس به تو گیرا شود نشد

در بزم او چو شمع شب آتش زدم به خویش

گفتم که یار انجمن‌آرا شود نشد

در چارسوی وصل دلم نقد جان به کف

هر سو بسی دوید که سودا شود نشد

شد کوچه‌گرد شهر پس از مرگ خاک من

گفتم غبار دامن صحرا شود نشد

چاکی زدم به سینه ز بس دل گرفتگی

گفتم دری به روی دلم وا شود نشد

گوهر شد از فسردگی افسوس قطره‌ام

من داشتم امید که دریا شود نشد

واقف دوباره دیدن یارم نداد دست

این درس خواستم که مثنا شود نشد

 
 
نسکبان اندروید