گنجور

 
واقف لاهوری

دل حاصل ازین سیر و سفر هیچ ندارد

جز ناله جرس‌وار دگر هیچ ندارد

از نالهٔ من شمع صفت اشک کند گل

این نخل مگر بید ثمر هیچ ندارد

مانند سحر خنده زند بر شب تارم

از شام خط آن شوخ خبر هیچ ندارد

چندان که درین میکنده گشتیم چو ساغر

دیدیم که جز خون جگر هیچ ندارد

این سوخته‌دل در گره از بهر نثارت

جز خوردهٔ جان همچو شرر هیچ ندارد

واقف چو حنا بهر نگار کف پایت

دارد دل خون گشته دگر هیچ ندارد

 
 
نامبردگان شاهنامه
صائب

آزاده ما برگ سفر هیچ ندارد

جز دامن خالی به کمر هیچ ندارد

از سنگ بود بی ثمری دست حمایت

آسوده درختی که ثمر هیچ ندارد

از عالم پر شور مجو گوهر راحت

[...]

حزین لاهیجی

سرگرم فنا فکر دگر هیچ ندارد

شمع سحری برگ سفر هیچ ندارد

جز شورش آفاق به عالم خبری نیست

آسوده دل ما که خبر هیچ ندارد

بیهوده بود زیر فلک بال فشانی

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه