واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۴۹۳

دل حاصل ازین سیر و سفر هیچ ندارد

جز ناله جرس‌وار دگر هیچ ندارد

از نالهٔ من شمع صفت اشک کند گل

این نخل مگر بید ثمر هیچ ندارد

مانند سحر خنده زند بر شب تارم

از شام خط آن شوخ خبر هیچ ندارد

چندان که درین میکنده گشتیم چو ساغر

دیدیم که جز خون جگر هیچ ندارد

این سوخته‌دل در گره از بهر نثارت

جز خوردهٔ جان همچو شرر هیچ ندارد

واقف چو حنا بهر نگار کف پایت

دارد دل خون گشته دگر هیچ ندارد