گنجور

 
واقف لاهوری

تا به یک از تو برین غمزده بیداد رود

تا کجا یک کف خاک این همه بر باد رود

بس که او را غم نامحرمی چشم تو سوخت

عجبی نیست اگر سرمه به فریاد رود

کی فراموش شود آن حرکات موزون

مصرعی نیست قد یار که از یاد رود

حکم فرما که من از دیده بر آن آب زنم

خاک کویت نتوان دید که بر باد رود

پا به زنجیر کنم این دل بی‌غیرت را

چند در کوی تو شاد آید و ناشاد رود

دل بسی گشت و سراغ کمرش هیچ نیافت

وقت آن است که سوی عدم آباد رود

بلبلم مرد ولیکن ز رفاداری‌ها

پر افتادهٔ او جانب صیاد رود

آب چشمم ز خیالش به گلستان واقف

بهر بوسیدن پای گل و شمشاد رود

 
 
نسکبان اندروید