گنجور

 
واقف لاهوری

تا به یک از تو برین غمزده بیداد رود

تا کجا یک کف خاک این همه بر باد رود

بس که او را غم نامحرمی چشم تو سوخت

عجبی نیست اگر سرمه به فریاد رود

کی فراموش شود آن حرکات موزون

مصرعی نیست قد یار که از یاد رود

حکم فرما که من از دیده بر آن آب زنم

خاک کویت نتوان دید که بر باد رود

پا به زنجیر کنم این دل بی‌غیرت را

چند در کوی تو شاد آید و ناشاد رود

دل بسی گشت و سراغ کمرش هیچ نیافت

وقت آن است که سوی عدم آباد رود

بلبلم مرد ولیکن ز رفاداری‌ها

پر افتادهٔ او جانب صیاد رود

آب چشمم ز خیالش به گلستان واقف

بهر بوسیدن پای گل و شمشاد رود

 
 
نامبردگان شاهنامه
جامی

بر من از خوی تو هر چند که بی داد رود

چون رخ خوب تو بینم همه از یاد رود

گره طره مشکین مگشا پیش صبا

عمر صد دل شده مپسند که بر باد رود

تا به کی عاشق دلخسته به امید وصال

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از جامی
کلیم

کی تمنای تو از خاطر ناشاد رود

داغ عشق تو گلی نیست که بر باد رود

نرود حسرت آن چاه زنخدان از دل

تشنه راآب محالستکه از یاد رود

گر بشستن برود نقش الف از شانه

[...]

قاآنی

خلق را قصهٔ حسن پری از یاد روَد

هر کجا ذکری از آن شوخ پری‌زاد روَد

هر شکایت که مرا از تو بود در دلِ تنگ

چون کنم یاد وصالت همه از یاد رود

هر کجا کز رخ و بالای تو گویند سخن

[...]

وفایی شوشتری

ای شهیدی که نشاید غمت ازیاد رود

گرچه این خاک وجودم همه بر باد رود

ماجرای غمت ار بگذرد اندر آفاق

تا به افلاک همی ناله و فریاد رود

محض رفتن به جنان مایه ی شادی نبود

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه