گنجور

 
واقف لاهوری

شب همچو بلبلم همه شب کار شور بود

ای عشق باز بر دل زار این چه زور بود

دارد همیشه جانب اهل هوس نگاه

از مردمی چشم تو این شیوه دور بود

از بهر جمع‌کردن اسباب گریه دوش

در کارخانهٔ دل من طرفه شور بود

ای شور گریه خوب رسیدی به داد ما

مشتی نمک پی گزک دل ضرور بود

باز از نوید صول تو بر اضطراب زد

دل بر جدایی تو وگرنه صبور بود

ناکرده التفات گذشت از دل کباب

جانانه بس که مست شراب غرور بود

روشن شد از قدوم تو ای نور چشم من

غم خانه‌ام که تیره‌تر از چشم کور بود

از پا فکنده‌ای تو درین انجمن پر است

همچو شراب کار تو پیوسته زور بود

ای قاصدی که می‌رسی از محفل حضور

خوش آمدی بیا که دلم بی‌حضور بود

واقف چه گویمت که شب هجر چون گذشت

نی دیده نور داشت نه دل را سرور بود

 
 
نسکبان اندروید