گنجور

 
واقف لاهوری

دنبال دل خویش دوانم چه توان کرد

برداست دل از دست عنام چه توان کرد

در وصل سراسیمه‌ام از هجر پریشان

من با تو چنین بی‌تو چنانم چه توان کرد

گر تیغ کشی جز سر تسلیم ندارم

عهد تو بریدن نتوانم چه توان کرد

با کشمکش عشق چه سازم که نسازم

در قبضهٔ او همچو کمانم چه توان کرد

در گلشن فردوس دل من نگشاید

دلتنگ از آن غنچه‌دهانم چه توان کرد

با دفتر من نسبت شیرازه محال است

هم‌طالع اوراق خزانم چه توان کرد

ای شیخ ارادت به توام نیست چه سازم

من معتقد پیر مغانم چه توان کرد

با کعبه روان هست مرا رخصت رفتن

من معتکف کوی فلانم چه توان کرد

گه دست زنم بی‌تو به سر گاه به زانو

بیکار نشستن نتوانم چه توان کرد

واقف کشیدم گریه بیابان به بیابان

چون سیل ز کف رفته عنانم چه توان کرد

 
 
نسکبان اندروید