گنجور

 
واقف لاهوری

ما سپردیم یار جانی را

مایهٔ عمر و زندگانی را

اَرِنی‌گویِ بی‌ادب، دل ما

نکند گوش لن‌ترانی را

بوی دل‌سردی از تو می‌آید

چه کنم گرمیِ زبانی را

ای فلک گرچه مهربان شده‌ای

مهربان کن به من فلانی را

ربط خاصی به همدگر دادند

در ازل عشق و بدگمانی را

در مذاق من آن لب شیرین

تلخ کرد آب زندگانی را

بر تو روشن کنم شبی ای شمع

همچو پروانه جانفشانی را

نگذارد مرا به شکوهٔ کس

می‌کنم شکر بی‌زبانی را

همه دانی، ولی نمی‌دانی

ماه من رسم مهربانی را

سبکی می‌کشم برت اینک

می‌روم، می‌برم گرانی را

تا به تصویر آن پری پرداخت

رنگ از رخ پرید مانی را

عشقبازی نکرده، پیر شدم

رایگان باختم جوانی را

روشناسان بزم غم واقف

نشناسند شادمانی را

 
 
نسکبان اندروید