ماندیم در بلا و دعا را خبر نشد
مردیم ما ز درد و دوا را خبر نشد
بیشیون است گریهٔ من همچو ابر لیک
نگریستم که خلق خدا را خبر نشد
چشم فسونگر تو ز شوخی به کار من
کرد آنچنان نگه که حیا را خبر نشد
غیرت ببین که دل به کف پای آن نگار
زد بوسهای که رنگ حنا را خبر نشد
از گریهام چه بیخبرید آه دوستان
آبم ز سر گذشت و شما را خبر نشد
عشق آن مشعبدیست که از آتش تبم
تن سوخت آنچنان که قبا را خبر نشد
مشت غبار من ز هوایش به باد رفت
شکر خدا کنم که صبا را خبر نشد
ما داشتیم یک دو سه پیغام گفتنی
دل رفت سوی دلبر و ما را خبر نشد
واقف هزار حیف ز صدق و صفای من
آن سربهسر دروغ و دغا را خبر نشد



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.