واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۴۱۷

ماندیم در بلا و دعا را خبر نشد

مردیم ما ز درد و دوا را خبر نشد

بی‌شیون است گریهٔ من همچو ابر لیک

نگریستم که خلق خدا را خبر نشد

چشم فسونگر تو ز شوخی به کار من

کرد آنچنان نگه که حیا را خبر نشد

غیرت ببین که دل به کف پای آن نگار

زد بوسه‌ای که رنگ حنا را خبر نشد

از گریه‌ام چه بی‌خبرید آه دوستان

آبم ز سر گذشت و شما را خبر نشد

عشق آن مشعبدیست که از آتش تبم

تن سوخت آنچنان که قبا را خبر نشد

مشت غبار من ز هوایش به باد رفت

شکر خدا کنم که صبا را خبر نشد

ما داشتیم یک دو سه پیغام گفتنی

دل رفت سوی دلبر و ما را خبر نشد

واقف هزار حیف ز صدق و صفای من

آن سر‌به‌سر دروغ و دغا را خبر نشد