رفتی و یک دم دل ما از طپیدن بس نکرد
آه از بالادوی اشک از چکیدن بس نکرد
شب که بودم مضطرب از اشتیاق صبح وصل
تا سحر چشمم چو اختر از پریدن بس نکرد
تا جدا از گوشهٔ دامان یار افتاده است
دست بیتابی ز پیراهن دریدن بس نکرد
بس که بار هجر او بر دوش ما سنگین فتاد
حلقه گشتیم و قد ما از خمیدن بس نکرد
عمر را واقف به افسون رام نتوان ساختن
حیلهها کردم ولی یار از رمیدن بس نکرد



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.