رفتی و یک دم دل ما از طپیدن بس نکرد
آه از بالادوی اشک از چکیدن بس نکرد
شب که بودم مضطرب از اشتیاق صبح وصل
تا سحر چشمم چو اختر از پریدن بس نکرد
تا جدا از گوشهٔ دامان یار افتاده است
دست بیتابی ز پیراهن دریدن بس نکرد
بس که بار هجر او بر دوش ما سنگین فتاد
حلقه گشتیم و قد ما از خمیدن بس نکرد
عمر را واقف به افسون رام نتوان ساختن
حیلهها کردم ولی یار از رمیدن بس نکرد