گنجور

 
واقف لاهوری

دل ز پهلوی غم او شادمانی می‌کند

در پناه درد او جان زندگانی می‌کند

سال‌ها شد مرده‌ام وز مهربانی‌ها هنوز

ابر غم بر تربت من سایبانی می‌کند

گرچه پیری بی‌نمک کرد است عیشم را ولی

همچنان دل در برم شور جوانی می‌کند

جامهٔ عریان تنی نازک قماش افتاده است

لیک بر دوش سبک‌روحان گرانی می‌کند

آنکه یک شب شمع بالینم ز دلسوزی نشد

بعد مردن کی به خاکم گل‌فشانی می‌کند

نرگس او گاه‌گاه از سرمهٔ دنباله‌دار

با سیه‌روزان خود لطف نهانی می‌کند

غمزهٔ چشم کبود او به جانم آنچه کرد

حاش‌الله کی بلای آسمانی می‌کند

می‌شود واقف شبی بخت سیاه من دراز

زین تطاول‌ها که گیسوی فلانی می‌کند

 
 
نامبردگان شاهنامه
سلمان ساوجی

با سر زلفش دلم، پیوند جانی می‌کند

با خیالش خاطرم، عیشی نهانی می‌کند

در هر آن مجلس که دارد چشم مستش قصد جان

جان اگر خوش بر نمی‌آید، گرانی می‌کند

زنده‌ای کو مرده‌ای را دید زیبا صورتی است

[...]

ناصر بخارایی

لعل تو چون کشف اسرار نهانی می‌کند

جزع من بر روی من گوهر فشانی می‌کند

با سر زلف تو شانه می‌درآرد سربه‌سر

با لب لعل تو ساغر کامرانی می‌کند

چشم ترکت را که صد آشفته در هر گوشه است

[...]

صائب

تا خدنگ غمزه بال و پرفشانی می‌کند

خون ما افسردگان رقص روانی می‌کند

از تپیدن نیست فارغ، دل درون سینه‌ام

این شرر در سنگ مشق جانفشانی می‌کند

ذوق عریانی مرا از خاک تا برداشته است

[...]

قدسی مشهدی

با لبت عمر ابد عیش نهانی می‌کند

خوب‌رویی با جمالت کامرانی می‌کند

حسن چون آتش فروزد، برق بر دل می‌زند

عشق چون سودا کند سودای جانی می‌کند

حیرتی دارم که جان جزوی‌ست از اجزای عشق

[...]

سلیم تهرانی

چندروزه زندگی بر ما گرانی می‌کند

خضر دایم در جهان چون زندگانی می‌کند؟

چند بتوان با تپانچه روی خود را سرخ داشت

چهره را گلگون شراب ارغوانی می‌کند

می‌فروش از دست نگذارد نشاط خویش را

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه