دل ز پهلوی غم او شادمانی میکند
در پناه درد او جان زندگانی میکند
سالها شد مردهام وز مهربانیها هنوز
ابر غم بر تربت من سایبانی میکند
گرچه پیری بینمک کرد است عیشم را ولی
همچنان دل در برم شور جوانی میکند
جامهٔ عریان تنی نازک قماش افتاده است
لیک بر دوش سبکروحان گرانی میکند
آنکه یک شب شمع بالینم ز دلسوزی نشد
بعد مردن کی به خاکم گلفشانی میکند
نرگس او گاهگاه از سرمهٔ دنبالهدار
با سیهروزان خود لطف نهانی میکند
غمزهٔ چشم کبود او به جانم آنچه کرد
حاشالله کی بلای آسمانی میکند
میشود واقف شبی بخت سیاه من دراز
زین تطاولها که گیسوی فلانی میکند