گنجور

 
واقف لاهوری

او پهلوی من کجا نشیند

تیرش مگر از جفا نشیند

هر کس که نشست پهلوی تو

پهلوی کسی چرا نشیند

ضعفم بنگر که پیک اشکم

در راه تو جابه‌جا نشیند

بر هر که فتاد سایهٔ عشق

از سایهٔ خود جدا نشیند

برخیزد فتنه بهر تعظیم

آن شوخ بهر کجا نشیند

طوفان‌خیز است دیدهٔ ما

ترسیم که خانه‌ها نشیند

اندوخته‌ام سعادت از عشق

در سایهٔ من هما نشیند

یار آیینه‌سان به خاطرم کاش

آید ز در صفا نشیند

بر پیکر من خط نجات است

نقشی که ز بوریا نشیند

گر سرو به پیش خویش برپاست

در پیش قدت ز پا نشیند

گرد ره یار نازنین است

کی بر سر و چشم ما نشیند

ای صرصر آه این چه تندیست

بگذار که گرد تا نشیند

گردی که ز کوی یار خیزد

بر دیده چو توتیا نشیند

درد تو ز پهلوی دل من

برخیزد اگر کجا نشیند

آن کس که از آن صنم جدا شد

بر خاک چو نقش پا نشیند

در کوی تو بی‌قراری دل

نگذاشت که نقش ما نشیند

آن شاه که ماه کاسه بر کف

در راهش چون گدا نشیند

برگ طربش همه مهیاست

کی با من بینوا نشیند

واقف از خاک آستانش

بر مسند کبریا نشیند

 
 
نسکبان اندروید