گنجور

 
واقف لاهوری

با یار که آرمیده باشد

آن‌کس که ز خود رمیده باشد

دل گشت کباب ز آتش هجر

بوی به تو هم رسیده باشد

معشوق نمی‌شود بهف رمان

گر بندهٔ زرخریده باشد

دستم بر دل چه می‌گذاری

بگذار به خون طپیده باشد

در کوی تو حال دل ندانم

کارش به جنون کشیده باشد

مجنون در خواب نیستی رفت

افسانهٔ من شنیده باشد

روزی که برآورم سر از خاک

جیب کفنم دریده باشد

دامان تو هر که داد از دست

انگشت بسی گزیده باشد

جانان که به مان سخن نگوید

از ما چه سخن شنیده باشد

از ناوک آه خویش واقف

ترسم که به او رسیده باشد

 
 
نسکبان اندروید