با یار که آرمیده باشد
آنکس که ز خود رمیده باشد
دل گشت کباب ز آتش هجر
بوی به تو هم رسیده باشد
معشوق نمیشود بهف رمان
گر بندهٔ زرخریده باشد
دستم بر دل چه میگذاری
بگذار به خون طپیده باشد
در کوی تو حال دل ندانم
کارش به جنون کشیده باشد
مجنون در خواب نیستی رفت
افسانهٔ من شنیده باشد
روزی که برآورم سر از خاک
جیب کفنم دریده باشد
دامان تو هر که داد از دست
انگشت بسی گزیده باشد
جانان که به مان سخن نگوید
از ما چه سخن شنیده باشد
از ناوک آه خویش واقف
ترسم که به او رسیده باشد



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.