گنجور

 
واقف لاهوری

سیل کی شد دچار گریهٔ ما

که نشد شرمسار گریهٔ ما

یاد روزی که ابر برمی‌داشت

آب از چشمه‌سار گریهٔ ما

سبز شد از خیال قامت یار

سرو از جویبار گریهٔ ما

دامن دشت را گلستان کرد

سیر دارد بهار گریهٔ ما

نتَوان یافت جز از آن لب‌ها

خنده در روزگار گریهٔ ما

روز و شب قطره می‌زند دریا

که رسد در قطار گریهٔ ما

خار صحرای غم ز بی‌تابی

می‌‌کشد انتظار گریهٔ ما

پاره‌های جگر، به رنگ عقیق

می‌برند از دیار گریهٔ ما

خوش گذشت از سرِ جهان واقف

طفل دامن‌سوار گریهٔ ما

 
 
نسکبان اندروید