گنجور

 
واقف لاهوری

سرم مرهون سودای تو باشد

دلم ممنون غم‌های تو باشد

اجل گریه به‌ حال دردمندی

که محتاج مداوای تو باشد

ندارد هیچ‌کس پروای محضر

دران کشور که غوغای تو باشد

رقیبم قصد جان ناتوان کرد

به جان منت گر ایمای تو باشد

دلم بسیار می‌گردد به گردت

بلاگردان بالای تو باشد

چه بالاخانه عالی باشد آن بیت

که در وی وصف بالای تو باشد

به مصر حسن هر جا یوسفی هست

غلام روی زیبای تو باشد

به جان آمد دل از آمد شد غیر

چه خوش باشد اگر جای تو باشد

دل خود را به زندان چند دارم

رها کردم که رسوای تو باشد

مرا دشنام داد آن شوخ واقف

ز تأثیر دعاهای تو باشد

 
 
نامبردگان شاهنامه
نظامی

چو زیر از قدر تو جای تو باشد

علَم دان هر که بالای تو باشد

عطار

چو رویم در کف پای تو باشد

همیشه روی من جای تو باشد

سعدی

اگر سروی به بالای تو باشد

نه چون بَشْنِ دلارای تو باشد

و گر خورشید در مجلس نشیند

نپندارم که همتای تو باشد

و گر دوران ز سر گیرند هیهات

[...]

حکیم نزاری

مرا در سینه سودای تو باشد

سواد دیده در پای تو باشد

چه می خواهی بیا بنشین زمانی

خوشا آن دل که یغمای تو باشد

اگر باشد درین عالم بهشتی

[...]

سلمان ساوجی

چو زلف آن را که سودای تو باشد

سرش باید که در پای تو باشد

برون کردم ز دل جان را که جان را

نمی‌زیبد که بر جای تو باشد

خوشا آن دل که بیمار تو گردد

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه