واقف لاهوری » غزلیات » شمارهٔ ۳۴۶

سرم مرهون سودای تو باشد

دلم ممنون غم‌های تو باشد

اجل گریه به‌ حال دردمندی

که محتاج مداوای تو باشد

ندارد هیچ‌کس پروای محضر

دران کشور که غوغای تو باشد

رقیبم قصد جان ناتوان کرد

به جان منت گر ایمای تو باشد

دلم بسیار می‌گردد به گردت

بلاگردان بالای تو باشد

چه بالاخانه عالی باشد آن بیت

که در وی وصف بالای تو باشد

به مصر حسن هر جا یوسفی هست

غلام روی زیبای تو باشد

به جان آمد دل از آمد شد غیر

چه خوش باشد اگر جای تو باشد

دل خود را به زندان چند دارم

رها کردم که رسوای تو باشد

مرا دشنام داد آن شوخ واقف

ز تأثیر دعاهای تو باشد