گنجور

 
واقف لاهوری

دور از تو روزگار به من آنچه خواست کرد

دوران نابکار به من آنچه خواست کرد

یک‌بار یار در حرم وصل یافتم

گردون فتنه‌باز به من آنچه خواست کرد

نگذاشت آه یک سر مو تاب و طاقتم

آن رلف تابدار به من آنچه خواست کرد

خالی نمود بر سر من کبش غمزه را

آن چشم دل‌شکار به من آنچه خواست کرد

از پا فکند و خست و زد و بست و کشت و سوخت

یار ستم‌شعار به من آنچه خواست کرد

مالید و بست دست به خونم نمود رنگ

همچون حنا نگار به من آنچه خواست کرد

تا خط دمید دگر رخش حال ما مپرس

سودا درین بهار به من آنچه خواست کرد

راضی به هجر تا نشدم آشتی نکرد

بخت ستیزه‌کار به من آنچه خواست کرد

یک روز یار داد به ما وعدهٔ وصال

شب‌های انتظار به من آنچه خواست کرد

مرکب دواند و آمد و غارت نمود و رفت

ترکانه آن سوار به من آنچه خواست کرد

واقف ستم شریکی اغیار یک طرف

انصاف اینکه یار به من آنچه خواست کرد

 
 
نسکبان اندروید