ازین کز بخت ناسازم به من جانان نمیسازد
سرم با تن نمیسازد تنم با جان نمیسازد
به این ناسازی طالع چه سازم آن حیرانم
که گر سگ بر درش سازد به من درمان نمیسازد
ز تعمیر دل ویران من ای پندگو بگذر
نمیسازد به من ای خانه آبادان نمیسازد
مرا باید ز صحرای جنون هم آن طرف رفتن
که پایم هرزهگرد افتاد با دامان نمیسازد
خدا را سایهٔ خود ای هما بردار از فرقم
سر شوریدهای دارم که با سامان نمیسازد
عزیزان در فراق یوسفی همدرد یعقوبم
مرا جای به غیر از کلبهٔ احزان نمیسازد
رسد تا بر لب ما خنده همچو زخم خون گردد
به ما خونیندلان هرگز لب خندان نمیسازد
ز ذوق کشته گردیدن کفن پوشیدهام عمری
ولی بیرحم من شمشیر را عریان نمیسازد
مریض عشق او واقف مزاج طرفهٔ دارد
به مردن میدهد تن لیک با درمان نمیسازد



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.