گنجور

 
واقف لاهوری

من و اشکی کزو جگر ریز

من و آهی کزو شرر ریزد

من چو گریم دل و جگر نالد

او چو خندد گل و شکر ریزد

گر ببیند یتیمی ما را

آب از دیدهٔ گهر ریزد

می‌کشد آب چشم من طوفان

دو سه روزی اگر چنین ریزد

چه‌کنم آه حکم عشق است این

که ز چشمم دل و جگر ریزد

من ازین دیده سخت بیزارم

تا به کی اشک بی‌اثر ریزد

می‌چکد لخت دل ز مژگانم

همچو شاخی کزو ثمر ریزد

طائر قدس آرزو دارد

که به دام تو بال و پر ریزد

هر که سرگرم گریه شد چون شمع

اشک از شام تا سحر ریزد

تیغ برکش که آن مژه تا چند

خون ما را به نیشتر ریزد

من چو گویم لب تو بر رغمم

نمک از خنده بیشتر ریزد

همچو گل دفتر دلم واقف

به نسیمی ز یک دگر ریزد

 
 
نسکبان اندروید