گنجور

 
واقف لاهوری

هرچند او مرا به بدی یاد می‌کند

یادش به‌خیر خاطر من شاد می‌کند

در عشق پند گو به من امداد می‌کند

اکثر بر آتش دل من باد می‌کند

شب‌ها به کوی او نبود شور پاسبان

مسکین ‌دل من است که فریاد می‌کند

زان راحتی که بلبل ما کرده در قفس

هردم دعای دولت صیاد می‌کند

روزی مگر تو جلوه کنی سرو در چمن

روزی هزار فاخته آزاد می‌کند

از بس به راه شوق تو پایان ندید دل

انکار از تناهی ابعاد می‌کند

شیرین به زهر غوطه خورد گر خورد شکر

چون یاد تلخ‌کامی فرهاد می‌کند

گم کرده ز آشنایی زلف تو خویش را

کی شانه یاد طرهٔ شمشاد می‌کند

من خاک راه باد که گاهی ز بوی یار

ویرانهٔ دماغ من آباد می‌کند

بشنو که پیر دهر چه ارشاد می‌کند

می‌ خور که می‌تو را فرخ آباد می‌کند

ای بت چه آفتی تو که دل بر صباح و شام

نام تو را چو نام خدا یاد می‌کند

مشنو حدیث غیر کو از بنده نقل کرد

اکثر دروغ خود به من اسناد می‌کند

از بس که طبع یار مکرر پسند نیست

هر روز جور تازه‌ای ایجاد می‌کند

واقف ز عشق سروقدان سوختم ولی

خاکسترم چو فاخته فریاد می‌کند

 
 
نسکبان اندروید