گنجور

 
واقف لاهوری

مده از کف دل گداخته را

قدر درد و الم شناخته را

در چمن رفتی و به شکرانه

سرو آزاد کرد فاخته را

یوسف مصر نوجوانی‌ها

یاد کن پیر چشم‌باخته را

همه عقلم ولیک ساخته‌ام

روکش خود جنون ساخته را

ناصح از من گذر چه می‌گویی

دل و دین، عقل و صبر باخته را

نکنم گر به کار گریه بگو

چه کنم این دل گداخته را

واقف از سر گذشت بسم‌الله

منه از دست تیغ آخته را

 
 
نسکبان اندروید