مده از کف دل گداخته را
قدر درد و الم شناخته را
در چمن رفتی و به شکرانه
سرو آزاد کرد فاخته را
یوسف مصر نوجوانیها
یاد کن پیر چشمباخته را
همه عقلم ولیک ساختهام
روکش خود جنون ساخته را
ناصح از من گذر چه میگویی
دل و دین، عقل و صبر باخته را
نکنم گر به کار گریه بگو
چه کنم این دل گداخته را
واقف از سر گذشت بسمالله
منه از دست تیغ آخته را