شمع پیش جلوهاش آتش به جانی بیش نیست
گل بر رخسار او برگ خزانی بیش نیست
کی تواند شد طرف با ناوک انداز ابروش
ماه نو در قبضهاش دیدم کمانی بیش نیست
میکشد هرچند آهو گردن شوخی ولی
پیش آن چشم سخنگو بیزبانی بیش نیست
میکشد از غیرت هم دستی جانان مرا
دستهٔ خنجر به مشتش استخوانی بیش نیست
در جناب عشق شورشنامهای خواندم کزان
قصهٔ لیلی و مجنون داستانی بیش نیست
سخت دسوار است مردن بر گران جانان ز درد
بر سبک روح فنا نقل مکانی بیش نیست
دل به زلف دلبران مفروش این ناقدردان
سود این سودا چه میپرسید زیانی بیش نیست
پیش تیر حادثات افتادگی باشد سپر
هر که گردن میکشد واقف نشانی بیش نیست



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
مرغ جانرا هر دو عالم آشیانی بیش نیست
حاصلم زین قرص زرین نیم نانی بیش نیست
از نعیم روضه ی رضوان غرض دانی که چیست
وصل جانان ورنه جنت بوستانی بیش نیست
گفتم از خاک درش سر بر ندارم بنده وار
[...]
زندگی بر دوش ما بار گرانی بیش نیست
عمر جاویدان عذاب جاودانی بیش نیست
لاله بزمآرای گلچین گشت و گل دمساز خار
زین گلستان بهره بلبل فغانی بیش نیست
میکند هر قطره اشکی ز داغی داستان
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.