گنجور

 
واقف لاهوری

شمع پیش جلوه‌اش آتش به جانی بیش نیست

گل بر رخسار او برگ خزانی بیش نیست

کی تواند شد طرف با ناوک انداز ابروش

ماه نو در قبضه‌اش دیدم کمانی بیش نیست

می‌کشد هرچند آهو گردن شوخی ولی

پیش آن چشم سخن‌گو بی‌زبانی بیش نیست

می‌کشد از غیرت هم دستی جانان مرا

دستهٔ خنجر به مشتش استخوانی بیش نیست

در جناب عشق شورش‌نامه‌ای خواندم کزان

قصهٔ لیلی و مجنون داستانی بیش نیست

سخت دسوار است مردن بر گران جانان ز درد

بر سبک روح فنا نقل مکانی بیش نیست

دل به زلف دلبران مفروش این ناقدردان

سود این سودا چه می‌پرسید زیانی بیش نیست

پیش تیر حادثات افتادگی باشد سپر

هر که گردن می‌کشد واقف نشانی بیش نیست

 
 
نسکبان اندروید