گنجور

 
واقف لاهوری

در دل من هوس چاک گریبانی هست

خاطرم مایل دامان بیابانی هست

همچون آن یار که باشد نگران یاری را

چشم داغ دل من در ره پیکانی هست

گاه مشاطه گهی باد صبا گاهی دل

دم به دم زلف تو را سلسله‌جنبانی هست

مزن ای باد صبا گیسوی جانان بر هم

که درین سلسله‌دل نام پریشانی هست

هر کجا پای نهد بوتهٔ خار آید پیش

هر که سودا زدهٔ شوخی مژگانی هست

هیچ‌گه دست نوازش نکشیدی به سرم

هست بر گردن غیری اگرت احسانی هست

مصلحت هست که از گریه کنم دل خالی

زان‌که در شیشهٔ این آبله طوفانی هست

نگشایند سر حقهٔ مرهم یاران

داغ من منتظر گرد نمکدانی هست

ساید از کبر کله گوشه به گردون چو هلال

ناقصی را که درین عهد لب نانی هست

اول دشت جنون کرد به زندان ما را

ما چه دانیم که شهری و بیابانی هست

همدمان بوی کباب از نفسم می‌شنوند

اندرین سینه همانا دل بریانی هست

بی‌تو از زنگی خویش چه گویم جانان

نیم‌جانی با اجل دست و گریبانی هست

ای صبا از من وامانده بگو یوسف را

گر قدم‌رنجه کنی کلبهٔ احزانی هست

هست دنباله‌کش زمزمهٔ من واقف

هر کجا در چمنی مرغ خوش‌الحانی هست

 
 
نسکبان اندروید